تمامی فعالیت های این سایت مطابق با قوانین نظام جمهوری اسلامی ایران میباشد

ژل های زناشویی همه چیز درباره ی خودرو

عکس های نایس

مجله خبری Nices.IR

پنجشنبه 2 خرداد 1392

زندگینامه محمد باقر قالیباف

نویسنده: نوید   طبقه بندی: اخبار، بیوگرافی، 

برادرش حسن با اینکه هفت سال از او کوچکتر بود، خیلی دوستش داشت. او هم حسن را خیلی دوست داشت. عین دوقلوها هیچ جا از هم جدا نمی شدند. حتی وقتی می خواست برای والیبال یا فوتبال برود، حسن را بغل می کرد و با خودش می برد.
روزهای مدرسه که می شد، حسن دلش می گرفت. صبحهای زود بلند می شد و پا به پای محمدباقر، تا دم در مدرسه دنبالش می آمد. بعد که راهش نمی دادند، می ایستاد و رفتنش را نگاه می کرد. نمی فهمید که نباید سر کلاس برود.

***
سال 56 بود. همه می گفتند: «ساواک آقا مصطفی را کشته.» مشتها گره کرده بود. آقا مصطفی پسر بزرگ امام خمینی بود. «آقا» را همه دوست داشتند. پسر بزرگ آقا را هم همه دوست داشتند.
محمدباقر هم زورش گرفته بود. می خواست اندازه یک نوجوان 16 ساله، ضرب شستی نشان بدهد. رفت و بچه ها را جمع کرد. یک نردبان هم آوردند. آمدند جلوی دبیرستانشان. بالای سر در، اسم دبیرستان را روی کاشی نوشته بودند: دبیرستان دولتی نصرت الملک.
رفت بالای نردبان. بقیه مراقب بودند. دانه دانه کاشی ها را کند. بعد بزرگ نوشت: «دبیرستان شهید آقا مصطفی خمینی.»
پاسبانها که ریختند، کارش تمام شده بود.

***
طبس نزدیک مشهد بود. سال 57، زلزله که آمد، رژیم پهلوی بیشتر به فکر سرکوب انقلابی ها بود تا کمک به زلزله زده ها. این شد که خود مردم آستین بالا زدند. هر شهری یک کاروان راه انداخت تا کمکهای مردم را جمع کند و به طبس ببرد. محمدباقر، کمکهای مشهدی ها را جمع کرد و به آنجا برد.اوضاع سختی بود. مسئولان کاروانها، یک شورا راه انداختند. قرار شد هر شهری، ساخت یک قسمت طبس را به عهده بگیرد. او هم به عنوان نماینده مشهد، یک گوشه کار را به گردن گرفت. تازه هفده سالش بود.

***

امام گفتند: شما که قبلا به هم محرم شده اید! لحنشان تند بود. دل هر دویشان ریخت.
مرد تند تند توضیح داد که برای تبرک آمده اند. اما امام راضی نشدند که عقد را بخوانند. هرچه جوان اصرار کرد، امام قبول نکردند. دست از پا درازتر برگشتند.
نوبت آنها که شد، هنوز می ترسید که مبادا مشکلی پیش بیاید. دوشنبه هفده ربیع سال 62 بود. آقای حمید انصاری او را کامل معرفی کرد. امام لبخند زدند. بعد وکیل همسرش شدند. آقای صانعی هم از او وکالت گرفت. عقد را که خواندند، نمی دانست از چه چیزی بیشتر خوشحالی کند: دیدن امام یا محرم شدن با همسرش.
آخرین نفری بود که جلو رفت و دست امام را بوسید. خواست عقب بیاید که امام دستشان را پشت سرش گذاشتند. حس کرد که می خواهند چیزی را در گوشش طوری بگویند که بقیه نشنوند. سرش را جلو برد. گفتند: «همسر شما «سیده» هستند. پس در همه عمر وظیفه ات خوش خلقی و خوش رفتاری است.»
وقتی بیرون آمدند، همه می خواستند بدانند امام در گوشش چه گفته اند. به هیچ کس نگفت جز همسرش. همسرش هنوز هم گاهی به شوخی می گوید: «چقدر دستور امام را گوش کرده ای!»

***
قبل از کربلای چهار بود. بچه های غواص اطلاعات ـ عملیات باید سه ساعت قبل از غروب آفتاب وارد آب می شدند تا مسیر جزیره ام الرصاص را برای شناسایی طی کنند. سنگر خود او هم درست در کنج پاسگاه خین بود. این منطقه کاملا در دید دشمن قرار داشت و زیر آتش بود.
لباس غواصی لباس گرمی است. تا آن را بپوشی باید وارد آب بشوی.
بچه ها هجده نفر بودند. برادرش حسن هم جزو آنها بود. اینها اولین گروهی بودند که باید جلو می رفتند.
منطقه زیر آتش بود. امکان این نبود که با همه وداع کنند و صورت همدیگر را ببوسند. او فرمانده لشگرشان بود. همه او را می شناختند و سزاوار نبود فقط با برادرش وداع کند. برادرش اینقدر او را نگاه کرد که یک لحظه در بغل بگیردش. اما جلوی بقیه رویش نمی شد فقط یکی را در بغل بگیرد. همین طور به او نگاه کرد و نگاه کرد و نگاه کرد. او دیگر سرش را پایین انداخت و خداحافظی کرد. حسن رفت داخل نیزار و رفت. حسن همان شب به شهادت رسید.

***
عملیات کربلای چهار ناموفق ماند. جنازه های بچه ها هم جلو ماند. حدود سیصد ـ چهارصد جنازه آنجا ماند. دو هفته بعد، عملیات کربلای پنج موفقیت آمیز بود. تعدادی از جنازه ها را برگرداندند. چهار پنج روز گذشت و از جنازه حسن خبری نشد.
یک روز داشت در جاده اهواز ـ خرمشهر می رفت که به او اطلاع دادند جنازه برادرش پیدا شده. حالش عوض شد. گفت حالا که نتوانستم در آخرین وداع او را ببینم، اقلا جنازه اش را ببینم. وارد آنجا که شد دید دویست ـ سیصد نفر از خانواده های شهدا جمعند و منتظر خبری از جنازه شهیدشان هستند. ندانست چه کسی به همه اعلام کرد که «برادر قالیباف فرمانده لشگر نصر آمده تا جنازه برادرش را ببیند.» جنازه حسن را آوردند و جلویش گذاشتند. همه آرزویش این بود که او را ببوسد. در یک لحظه دید این همه خانواده های شهدا آمده اند و منتظر جنازه شهیدشان هستند، آن وقت او اگر خم شود و جنازه برادرش را ببوسد، دل همه اینها می شکند. آنجا هم نشد که او حسن را ببوسد. سه ماه بعد رفت مشهد سر خاکش.

***
30 خرداد 69، زلزله منجیل که آمد، همه راههای ارتباطی تهران با شمال بسته شد. هیچ کس خبر نداشت چه اتفاقی افتاده. بچه های لشگر 25 کربلا با فرمانده شان، از رشت 15 کیلومتر پیاده روی کردند تا توانستند هشت و سی دقیقه صبح، به مناطق زلزله زده برسند. از آنجا با بی سیم به تهران خبر دادند که چه اتفاقی افتاده. 
خود به خود، بچه های سپاه گروههای امدادی شدند. فرمانده شان هم، خود قالیباف بود.

***
شیراز مانور بود. از تهران که راه افتادند، به جای اصفهان، از یزد رفتند. وسط راه، در «ابرقو» توقف کردند. داخل مسجد که نماز را خواندند، رفت سراغ بچه های بسیج. نگفت که کی هستم. گذاشت درد دلهایشان را بگویند. بعد پرسید: «چه چیزهایی کم دارید؟»
بچه های آنجا، مثل خود کویر، کم توقع بودند. گفتند: «اگر یک ویدئو داشتیم، کارهای فرهنگیمان کلی رونق می گرفت.» بعد کارهایی را که می خواستند بکنند و لنگ ویدئو بود، ردیف کردند.
یک کاغذ در آورد و به فرمانده بسیج یزد معرفیشان کرد. بهشان گفت: «پیش فلانی بروید و این کاغذ را بدهید و ویدئویتان را تحویل بگیرید.»
باور نمی کردند. آخرش گفت: «امتحانش که ضرری ندارد!» چند روز بعد فرمانده بسیج یزد زنگ زد. گله کرد. گفت: «شما که تا اینجا آمدی، چرا به ما سر نزدی؟»

***
افتتاح راه آهن مشهد ـ سرخس ـ تجن، در اردیبهشت 75، مراسم پر سر و صدایی بود. یازده رییس جمهور و کلی مقام عالی رتبه پنجاه کشور جهان جمع شده بودند تا آقای هاشمی رفسنجانی، این راه آهن را افتتاح کند.
ساخت این 165 کیلومتر ریل قطار، کار ساده ای نبود. هم مسیر سختی بود و هم اهمیت استراتژیکی داشت. نسخه مدرن جاده ابریشم بود که ایران، افغانستان، آذربایجان، قرقیزستان، قزاقستان، تاجیکستان، ترکمنستان، ازبکستان، پاکستان و ترکیه را به هم وصل می کرد. تازه می شد به وسیله آن، یک میلیون مسافر را جابه جا کرد.
مردم ایران، قالیباف را ندیدند که خسته اما خوشحال از ساخت این پروژه ملی، گوشه سالن نشسته بود.

***
یکی از پنج شنبه‌های سال 76 بود. مثل همیشه آمده بود خانه تا پیش خانواده نهارش را بخورد. آبگوشت داشتند، توی دیزی سنگی.
یک دفعه گوینده اخبار تلویزیون گفت که قالیباف فرمانده نیروی هوایی سپاه شده است. بچه ها تعجب کردند. الیاس سوم راهنمایی بود. گفت: «بابا! شما که خلبانی بلد نیستید؟» برای الیاس توضیح داد که فرمانده نیروی هوایی حتما نباید خلبان باشد. بیشتر از خلبانی، مدیریتش مهم است.
الیاس قبول نمی کرد. می گفت فرمانده باید متخصص باشد. در این گیرودار، اسحاق زبان باز کرد. گفت: «بابا خیلی هم متخصص است!» ؟ دبستان بود. همه نگاهش کردند. گفت: «اگر بابا را پای تخته ببرند، بلد است شکل هواپیما را بکشد!»
همه خندیدند. اما به محمدباقر سخت آمد. همان شد که چند سال تمام، ساعت سه صبح بلند شد و تا هفت سر کلاس رفت تا توانست با هواپیمای جنگی بپرد.

***
طرف گفت: «اگر نیروی هوایی سپاه به فرمانده اش خلبانی ندهد، به کی بدهد؟!» رفت و آنقدر کار کرد تا از فرانسه، گواهینامه بین المللی پرواز گرفت؛ آن هم با مدرنترین هواپیمای مسافربری: ایرباس.
هنوز هم ده روزی یکبار، با هواپیما می پرد.

***
فرمانده نیروی هوایی ارتش گفت: «امکان ندارد.» گفت: «ما می توانیم.» فرمانده گفت: «نیروی هوایی سپاه هیچوقت نمی تواند این همه نیرو را از این همه جا بردارد ببرد شرق کشور.» قالیباف گفت: «نیروی هوایی سپاه مثل قبل نیست.» فرمانده باور نمی کرد. قالی باف آخرش گفت: «اگر شده بچه ها را کول کنیم، همه را می آوریم شرق کشور. مسئولیتش گردن خودم.»
وقتی آن همه نیرو را بردند شرق کشور تا در مانور شرکت کنند، خیلی ها تعجب کردند. خارجی ها بیشتر از داخلی ها. ایران برای اولین بار توانسته بود این حجم امکانات و نفرات را، از طریق هوایی جا به جا کند.

***
شروع کرده بود سرکشی به بخشهای مختلف نیروی انتظامی. توی چشمهای مسئولان هر بخش، علامت سوال زیاد بود. همه شان می خواستند بدانند فرمانده جدید چه خواهد کرد. اوضاع مثل قبل می ماند یا باید کارهای جدیدی را شروع کنند.
روی دیوارهای یکی از بخشها، پر از نمودار و عدد و رقم بود. آنجا قلب آمار و داده های ناجا محسوب می شد.
قالیباف که وارد شد، رفت سراغ اولین نمودار. مثل بقیه، زود نگاهش را روی نمودار دوم ندواند. کمی عددهای بالا و پایین نمودار را نگاه کرد و بعد گفت: «این نمودار غلط است!» مسئول بخش جلو دوید. دیدار اولش بود. جور خاصی گفت: «چرا؟» قالیباف گفت: «اگر داده های ورودی این باشد، خروجی شما اشتباه است.»
مسئول بخش، کمی با عددها کلنجار رفت اما آخرش قبول کرد. قالیباف گفت: «بقیه نمودارها را هم ببینم؟!»
تا وقتی که قالیباف در نیروی انتظامی بود، آن بخش برایش داده های غلط نفرستاد.

***
خانواده های کارکنان ناجا را برای مراسمی دعوت کرده بودند. شوهرانشان چون سرکار بودند، آنجا نیامده بوده اند.
قرار بود برایشان صحبت کند. دم در، یکی از مردهای حاضر گفت: «آقای قالیباف! لطفا جلوی خانمها محکم صحبت کنید. به هر حال ما مردیم!»
گفت: «نامردترین مرد کسی هست که به خانمش زور می گوید. چون معلوم است که خیلی ضعیف است. زورش به کسی نرسیده و آمده در خانه، به زنش زور می گوید. او واقعا ذلیل است.»

***
یک بار یک مجله از او پرسید: «در خانه به همسرتان کمک می کنید؟» گفت: «من ظرف شور حرفه ای هم هستم!»

***
با پسرها و همسرش رفته بودند خیابان ولی عصر تا شلوار بخرند. داخل یک مغازه شدند. فروشنده مغازه خانمی با سر و وضع غیر معمول بود. موسیقی نرمی هم پخش می شد. شلوارهای طبقه اول را دیده بودند. داشتند به طبقه دوم می رفتند که یک دفعه دید موسیقی قطع شد و آن خانم هم نیست و یک آقایی جلو آمد و گفت: «سردار قالیباف! خیلی خوش آمدید!»
احساس کرد فضای آنجا خیلی پلیسی شده. گفت: «چرا موسیقی را قطع کردید؟» مرد چیزی نگفت. گفت: «عزیز جان! اولا من امروز یک شهروندم. با خانواده ام آمده ام تا دو تا شلوار بخریم و برویم. بعد هم اگر احساست این است که آن کارت بد است ـ چه من باشم و چه نباشم ـ آن را انجام نده. اگر هم احساس می کنی خوب است، ازش دفاع کن. چرا خاموشش می کنی؟ چرا هم با خودت تعارف داری، هم با من، هم با مردم؟ صادق زندگی کن.»

***
سر قالیباف خیلی شلوغ بود. مسئول دفترش مانده بود که این همه برنامه و جلسه را چطور تنظیم کند. در این هیر و ویر، یک پزشک ساکن آمریکا هم چند بار تماس گرفته بود و پیغام گذاشته بود که باید حتما فرمانده نیروی انتظامی را ببیند.
مسئول دفتر مجبور شد با او تماس بگیرد و عذرخواهی کند که به خاطر فشردگی برنامه ها، آقای قالیباف در این چند هفته، فرصت ملاقات با او را ندارد.
پزشک باید زودتر به آمریکا برمی گشت و وقتی برایش نمانده بود که ایران بماند. گفت: «ما در آمریکا یک انجمن مبارزه با مصرف مواد مخدر داریم. نمی دانید وقتی که خاک سفید را به آن صورت جمع کردید، چه سر و صدایی در انجمنهای شبیه ما، در آمریکا راه افتاده است. من فکر می کنم هنوز خودتان هم نمی دانید چه کار بزرگی کرده اید. من حرفی با آقای قالیباف نداشتم، فقط می خواستم دست ایشان را ببوسم. »

***
تاجر تهرانی، زن و بچه اش را برده بود شهرستان. وسط سفر، بهشان گفته بود کاری برایش پیش آمده و برگشته بود تهران. از خانه اش زنگ زده بود به همسرش در شهرستان و همه چیز را گفته بود: که ورشکست شده و چکهایش برگشت خورده و دیگر راهی برایش نمانده. بعد تلفن را قطع کرده بود. زن نفسش بند آمده بود. بعد جیغ کشیده بود. بچه ها دورش که جمع شده بودند، بین آه و ناله اش گفته بود که بابا می خواهد خودکشی کند.
دختر نوجوانش دویده بود طرف تلفن و به 110 تهران زنگ زده بود. نشانی خانه شان را داده بود و گفته بود که پدرش می خواهد خودکشی کند.
شش و نیم دقیقه طول کشیده بود تا پلیس خودش را به خانه آنها رسانده بود. زنگ زده بودند و کسی جواب نداده بود. به زور وارد خانه شده بودند و تاجر را در حال دست و پا زدن بالای داری که خودش ساخته بود، دیده بودند. زود نجاتش داده بودند.

***
تلفن 197 تازه راه افتاده بود. قالی باف روزی یک ساعت می نشست و به شکایتهای مردم از ماموران نیروی انتظامی، گوش می کرد و دستور پیگیری می داد. 
زن گفت: «آقا مزاحم نشوید! زندگی دخترم برباد رفته، شما شوخیتان گرفته ؟! » قالی باف مجبور شد مسئول دفترش را صدا کند. گفت: «این خانم باور نمی کند که من قالیبافم!» مسئول دفتر گوشی را برداشت. از زن پرسید که مگر با 197 تماس نگرفته بوده؟ زن تازه فهمید ماجرا از چه قرار است. بغض گلویش را گرفت. گفت: «دخترم از فرانسه برای رشته پزشکی بورسیه گرفته. اگر تا شنبه سرکلاس حاضر نشود، بورسش را از دست می دهد.» دوشنبه بود. گفت: «دخترم و برادرش پولها را به ارز تبدیل کرده بودند که دو نفر موتور سوار، کتکشان زده اند و کیفشان را دزدیده اند و رفته اند. گذرنامه دخترم را هم برده اند.»
صدای هق هق زن از پشت گوشی می آمد: «پولها مهم نیست اما گفته اند گذرنامه دستکم دو هفته دیگر دوباره صادر می شود. دخترم بدبخت می شود.»
پس فردا ظهر، دوباره زنگ زدند به آن زن. زن از شادی زبانش بند آمده بود. فقط دعا می کرد و قربان صدقه می رفت.

***
ساعت هفت صبح زنگ زدند خانه شان. او از همه مسئولان زودتر باخبر شد که بم زلزله آمده است. زود راه افتاد. مستقیما با خلبان هواپیمایی که نیروهای ویژه ناجا را به اصفهان می برد، تماس گرفت و دستور داد که آنها را به بم ببرد. تا شب هماهنگی های تهران را انجام داد. بعد هم رفت بم. ده شبانه روز آنجا ماند. بعد به خاطر جلسه با رهبر، برگشت تهران و جلسه که تمام شد، دوباره رفت بم.
خانواده اش بعدا فهمیدند توی این ده شب، روی باند فرودگاه بم می خوابیده. کنار سردار کاظمی، فرمانده نیروی هوایی سپاه.

***
فرودگاه بم فقط باند داشت. چیز دیگری نمانده بود. آقای قالیباف با اینکه دیگر فرمانده نیروی هوایی سپاه نبود اما آنها را برای کمک آورد. یک ماشین مخصوص هم نیروی انتظامی داشت که دستور داد بیاورندش. گذاشتندش کنار ماشین نیروی هوایی سپاه. این دو تا ماشین شدند برج مراقبت! بعد ژنراتورهای ویژه ای را که برای ناجا خریده بود، نصب کردند و به وسیله برق آن، کل باند را روشن کردند. فرودگاه بم اینجوری راه افتاد. دیگر هواپیماها می آمدند و کمکها را خالی می کردند و زخمی ها را می بردند. اگر فرودگاه راه نمی افتاد، خیلی از زخمی ها مرده بودند.

***
همین جوری نمی شد با قاچاق کالا مبارزه کرد. تا مردم ـ مخصوصا مرزنشین ها ـ توجیه نمی شدند، دولت کاری پیش نمی برد.
اسفند 83، رفته بود خوزستان، پیش اتحادیه های اصناف یک منطقه. منطقه ناامنی بود. آمار دزدی در آنجا یازده برابر شده بود. خودش ـ به عنوان فرمانده ناجا ـ فرمانده آن منطقه را به خاطر ناتوانی عوض کرده بود.
یکی از حاضران، بلند شد و شروع کرد به تعریف کردن از امنیت آنجا. ناراحت شد. وقتی رفت بالا، گفت: «آقا مجبوری اینجور حرف بزنی؟ من که وضعیت اینجا را می دانم. چرا بیخود تعریف می کنی؟ مشکلی هست که باید تلاش کنیم، باهم حلش کنیم.»

***
برای «صندلی داغ» چهار بار دعوتش کردند اما قبول نکرد. آخرش مدیر شبکه دو نامه نوشت. دید دیگر نرفتنش غیرمنطقی است. برای اینکه کسی فکر نکند می خواهد تبلیغ زودهنگام کند، لباس کامل نظامی پوشید. اولین بار بود که با هیبت نظامی مصاحبه می کرد.
وسطهای برنامه، تصویربردارها دوربینهایشان را ول کرده بودند. آخر لرزش دستهایشان موقع گریه، تصویر را خراب می کرد.
برنامه که تمام شد، هیچکس با او خداحافظی درست و حسابی نکرد. احمد نجفی سرش را به ستونی تکیه داده بود و می گریست. نتوانسته بود جلوی دوربین دلش را خالی کند.

***
وزیر کشور ایتالیا بعد از دیدار با او، پیش آقای خرازی ـ وزیر امور خارجه وقت ـ رفته بود. گفته بود: «از قیافه رییس پلیس شما خوشم آمد. برخوردش هم با ما خیلی گرم بود. اما برای جلسه ما را به اتاقی برد که پانزده پله زیرزمین بود. من چون ترسیدم، نتوانستم تا آخر جلسه درست حرف بزنم.»
قالی باف که این را شنید، یک طبقه از ساختمان جدید فرماندهی را به ملاقاتهای خارجی اختصاص داد. وقتی وارد نیروی انتظامی شده بود، ساختمان جدید فرماندهی نیمه تمام بود. همه کارها را قبل از آمدنش کرده بودند.
بازهم، هیچکس او را، به جز وقت ملاقاتهای خارجی، در آن طبقه ندید.

نظرات() 
X بستن تبلیغات

طبقه بندی

نویسندگان

صفحات جانبی

نظرسنجی

    کدام واژه بهتر است ؟




با کلیک بر روی 1+ ما را در گوگل محبوب کنید
  • آخرین پستها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات